گذاشت آب گرم تا زیر چانه اش بالا بیاید.
آرامش می کرد این گرما و این سیالیت.
سرش را به لب وان تکیه داد.چشمانش را بست.
احساس ضعف می کرد.
صدای نرگسش آمد از بیرون:
-چیکار می کنی اینهمه اون تو؟ بیا بیرون دیگه!دیر می شه ها.
حس کرد دوست دارد تا ابد در آب گرم غوطه ور باشد و به صدای نرگسش گوش کند.
-سر راه باید گلم بگیریم.بیا باید به من بگی لباسم خوبه یا نه.
سعی کرد نرگس را در لباسش تجسم کند.کیف کرد!
اشکی چکید از کنار چشمش.
آب ،قرمز از لبه ی وان سر ریز کرد.
-بیا بیرون که خشک شی زود. هوا سرده ها.چرا جواب نمی دی؟
سردش شده بود. همه ی تنش یخ کرد.تصویر دوش جلوی چشمش محو می شد.
-جوابمو بده دیگه!قهر نباش لوس! من عصبانی بودم توام عصبانی بودی.آشتی؟!
با همه ی وجودش احساس کرد می خواهد برود بیرون و آشتی کند.همه ی تصمیمات به نظرش احمقانه آمد.قصد کرد بلند شود و جلوی رگش را بگیرد.نمی توانست. تنش بی حس بود.تکان نمی خورد. سعی کرد چیزی بگوید.نشد.
-داری نگرانم می کنی.حداقل بگو سالمی.حالا بعدا آشتی کن!
صدای کوبیدن به در.
باورش نمی شد به این زودی پشیمان شود. باورش نمی شد نمی تواند بگوید پشیمان است.حمام،تاریک می شد.خوابش می آمد انگار.خوابی سمج و مهار نشدنی.به خودش فحش می داد.آخرین چیزی که شنید،کلمه ای بود که بیشتر از هر چیز دیگری در دنیا،شنیدنش را دوست داشت.صدای نرگس بود که می گفت:
-شو!(یعنی شوهر! )
